تبليغاتX
رازها
 

سلام به همه ی دوستای گلم ممنونم که تو این مدت به وبلاگ من سر زدین .من توی این مدت خیلی بهم ریخته بودم البته هنوزم اعصابم خورده اما دلم واسه وبلاگم و همه ی شما عزیزان دلم تنگ شده بود  اون همه زحمت که  واسه کنکور کشیدم همه هدر رفت چون فوق العاده سخت بود. دارم دیونه میشم دیگه واقعاْ نمی دونم که باید چیکار کنم  این متن رو بخونید اما به خود  خدا قسم من اینجوری نیستم همیشه به خدا میگم خدایا واسه داده ها و نداده هات شکر ..................واسم کامنت بذاریدبایبی نام

 

 وقتی قلبهایمان کوچکتر از غصه هایمان می شود

وقتی نمی توانیم اشکهایمان را پشت پلکهایمان پنهان کنیم
و بغضهایمان پشت سر هم می شکنند
وقتی احساس می کنیم بدبختی ها بیشتر از سهممان است و رنج ها بیشتر از صبرمان
وقتی طاقتمان طاق می شود و تحملمان تمام ...
آن وقت است مطمئن می شویم که به تو احتیاج داریم
و مطمئنیم که فقط تویی که کمکمان می کنی ....
آن وقت است که تو را صدا می کنیم
تو را آه می کشیم
تو را گریه می کنیم
تو را نفس می کشیم
تو جواب می دهی
دانه های اشکمان را پاک می کنی
گره ی تک تک بغضهایمان را باز می کنی
و دل شکسته مان را بند می زنی
بیشتر از تلاشمان خوشبختی می دهی و
بیشتر از لبها ، لبخند!
دردها را درمان می کنی و تلخ ها را شیرین
نا امیدها امید می شوند و سیاه ها ، سفید سفید ....
آن وقت می دانی ما چه می کنیم؟!
ما بدترین کار را می کنیم....
نه سپاس می گوییم و نه ممنون می شویم
ما فخر می فروشیم و می بالیم
یادمان می رود که اصلاً چه کسی دعاهایمان را مستجاب کرد
و خوابهایمان را تعبیر و اشکهایمان را پاک
ما همیشه فراموش می کنیم ....
ما همیشه از یاد می بریم....
ما همان انسانی هستیم که ریشه اش از فراموشی است! 
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 1:36  توسط بی نام | 
 

سلام به همه ی دوستای عزیزم از همه ی شما عزیزان که به وبلاگم  نظر دادید ممنونم . خیلی از شما عزیزان به من میگید که چرا انقدر از غم مینویسی؟ و بهم پیشنهاد میدید که شاد تر بنویسم اما یه آدم غمگین مثل من حرفی جز غم نداره که بزنه. نمی خوام ناراحتتون کنم این پست رو سعی کردم که غمگین ننویسم حالا نمیدونم که چقدر موفق شدم این رو دیگه شما باید بگید . امیدوارم که از این مطلب خوشتون بیاد ببخشید اگه دیر آپ میکنم دارم واسه دانشگاه دس میخونم. بچه ها تروخدا برام دعا کنید که دانشگاه قبول شم وگرنه دیگه واقعاْ داغون میشم.مواظب خودتون و شیطونای اطرافتون باشید.بای.....نظر یادتون نره

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.

توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را

شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.


انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.

از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت


ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.


با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.


به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام

تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم           

مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود   

آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.

و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 2:10  توسط بی نام | 
 

سلام به  همه ی دوستای گلم ممنونم که به من سر زدید و نظر دادید. ببخشید که دیر آپ کردم دارم برایدانشگاه درس می خونم نمی تونم به موقع آپ کنم . برام دعا کنید که داشگاه قبول شم.دلم خیلی گرفته از همیشه بد تر  دقیقاْ هر روزم بدتر از روز قبل هستش . نمی دونم که چیکار کنم . هميشه غمگين ترين و رنجورترين لحظات انسان توسط کسي ساخته مي شود که شيرين ترين و شاد ترين لحظات را براي او ساخته است.سرنوشت زندگی من هم اینجوری . با حرفام ناراحتتون  کردم  ببخشید می خوام یه داستان قشنگ راتون بنویسم بخونیدش ارزشش رو داره . من كه خيلي دوسش دارم . نظر يادنون نره .

عشق پنهان

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3  بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 13:59  توسط بی نام | 
 

  سلام به شما عزیزان

 اوایل سال جدید بجای اینکه خوشحال باشم از همیشه دلگیر تر و ناراحت تر هستم. دیگه واقعاْ بریدم نمیدونم که باید چیکار کنم. تنهایی فقط یه درد نیست وقتی که تنها بشی هزاران درد دیگه هم سراغت می آید . تنها بشی بی حوصله میشی  . غمگین میشی خلاصه به یه موجود مثل من تبدیل میشی سرتون رو درد آوردم . بجای اینکه اول بهار ار زیبایی ها و خوشی هی بگم دارم از غم و ناراحتی میگم . فعلاْ هم که تعداد دوستام کم هستن . اون یکی وباگ رو که داشتم حد اقل اونجا دوستهایی داشتم اما اینجا اون دوستها رو هم ندارم . با یک بیت شعر میرم و بیشتر از این سرتون رو درد نمی آرم .

دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست   شکسته باد کسی که اینچنینمان میخواست

      نظر یادتون نره.................بای

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 19:0  توسط بی نام | 
 

سلام به همه ی  شما عزیزان

 من این وبلاگ رو درست کردم  که همون طور که از اسمش معلوم حرفهای ناگفته ی خودم رو بنویسم  امیدوارم که از حرف هایی که می نویسم خوشتون بیاد و با نظراتتون من رو خوشحال کنید.این رو هم براتون بگم که من یه وبلاگ خیلی خوب داشتم که اون رو پاک کردم اما این بار اومدم که بمونم و بنویسم و تحت هیچ شرایطی اون رو پاک نمی کنم.

اول یک کم از خودم براتون بگم من یه آدم خیلی تنهام که تو هفت تا آسمون یک ستاره ام ندارم. اوایل اینجوری تنها و غمگین نبودم اما روزگار دیگه به قول حافظ که میگه......

        من ملک بودم و فردوس برین جایم بود     آدم آورد در این دیر خراب آبادم

تو ا ین دنیا هیچ موضوعی نیست که من رو خوشحال کنه . تمام امیدم رو از دست دادم دل به هر چی خوش کنم از دستش می دم . حالا سری اولیه که آپ می کنم نمی خوام  زیاد سرتون رو درد بیارم .راستی دوستای خوبم نظر یادتون نره .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 18:8  توسط بی نام |